تبليغاتX
میخواهم در صد سالگی بمیرم

میخواهم در صد سالگی بمیرم

این وبلاگ تکه ای از خاطرات من در دوران شیمی درمانی و بعد از اون هست ...

خداحافظ...........................

 

+درد ودل کردن در ساعتتوسط ساز دهنی |

چه فایده نوشتن و حرف زدن ......چه فایده گفتن و مرور کردن ....چه فایده .....وقتی  حرفها بوی تلخی میده ..همون بهتر که ساکت بشی و شیرینی این سکوت شیرین را به هم نزنی

دیگه نمینویسم .........در سلامت کامل جسمی ........چی سلامت روح ؟؟؟؟  ای بابا ...چی میگی .....روح و روان چیه ....../؟

همین که ببینند روی دو پا راه میری ......یعنی خوبی .....یعنی زنده ای ....یعنی همین بودنت  دلیل به حیات

 

آی خدا جون .......میبینی ......ناشکری میکنم ....دیشب ......وسطهای شب بیدار شدم ...از درد کبد .....

بعد شوکه شدم .....از این که ...بگذریم ......

و گفتم ...خدایا من که میدونم هر چیزی اتفاق بیفته به خواست تو هست .....پس فعلا بی خیال ناشکری و این حرفهام بشو ....بذار ذهنم را اماده کنم .....بذار با این شوک عظیم فقدان  و حس از دست دادن کنار بیام .......

حال خدا هم از دست من دیگه به هم میخوره ...............

حال ندارم بنویسم ....یعنی انگیزه ندارم ....و تر خدا شمایی که میخوندین و میخونین ....نگین چرا .....که من مرده این چراهای بی جوابم .....

ذهنم مثل پشه ا ی که توی تعفن افتاده و هر لحظه روی تکه ای میشینه و کثافت را به هر طرف میبره ...شده ...اره ذهنم همون پشه شده .....و افکارم همون کثافات ....دیگه نمینویسم ....

 

اهاااااای با شمام خاطرات الکی خوش ......با شمام .......باشمایی که لذت فکر کردن بهتون مثل کوتاهی لذت تریاک و مواد مخدر ......از این الکی خوشیها ...که با یه ضربه سر شونه ام میپره و میره متنفرم ....

از شما خاطرات ......بی حکمت من ......از شما خاطرات  زنده زنده مومیایی شده .....متنفرم ...

ولم کنین .................

ولم کنین .....

 

 

+درد ودل کردن در ساعتتوسط ساز دهنی |

هیچی نمیگم .......جمله تیتر را یه عزیزی نوشت ........و من هم برای همه گذاشتم ..تا بخونند ....همین

+درد ودل کردن در ساعتتوسط ساز دهنی |

رت باتلر ......فردا تولدش ...........فقط میگم تولدت مبارک باشه .............ارزوم برات ...رسیدن به هر ارزویی هست که داری

+درد ودل کردن در ساعتتوسط ساز دهنی |

لیلا

 رویا

 ندا

 ...........های

 تو که خواننده یک سال شعرهای من بودی

 کدام اسم را میپسندی

تا اخر شعرهای جدیدم

 به جای اسم خودم ان اسم را برایت بنویسم .........................................

.شایدکه

 این اسمها قدیمی است

اسم جدید تری ؟؟؟

 نه باور نمیکنم

 این قهرمان کاغذی من

 ان قدر ها که همه گفتند بد نبود

 تنها بدی او فقط این بود

 او دوست داشت قهرمان کاغذی همه باشد فقط همین ......

+درد ودل کردن در ساعتتوسط ساز دهنی |

سلام.بی مقدمه از این که همه شما برام نظر نوشتید ممنونم ......میدونم بی معرفتی میکنم و جواب نمیدم ...ولی به خدا که از لحاظ روحی بهم ریخته ام و امادگی نوشتن و جواب دادن را ندارم اما قول میدم که به زودی جواب محبت همه (اقا فرشادبااحساس . دژبان خان با معرفت  .احمدرضا گل.بابابرقی مهربون .پوریای عزیز.دورسای خوبم .حالای بامرام .و دوست جدید هم دردم مهدی سلیانی .......)را بدم

به خدا که به یادهمتون هستم .....فقط الان واقعا" شرمنده ام که نمیتونم تک تک رو جواب بدم

 

بازهم صفای همتون ..........

سازدهنی .........ساز دل ادمهای دل شکسته

+درد ودل کردن در ساعتتوسط ساز دهنی | |

ملاک درد مرد است و ملاک مرد درد

                                          وگاه فاصله ایست بد میان درد و مرد

+درد ودل کردن در ساعتتوسط ساز دهنی | |

دیشب تا دیر وقت اشک ریختم ........حال بدی داشتم .......اون قدر غریبانه بود که خودم  از فکر کردن به حال خودم دلم سوخت

یه سری ادم نادان پشت سرم نشسته اند و از معرفت و مرام احساسیه من بد گفتند...بدون این که یدونند اصل قضیه چیه

بدون این که بفهمند ماجرا از اول چی بوده .......

و اون وقت به خودشون اجازه دادند تنها با یه سری چیزهای ظاهری  ژرفای احساس من را کم عمق بخونند که اگر فلانی عاشق بود فلان کار رو نمیکرد

اشک ریختم نه از بابت این که این طور فکر کردن .......نه ....اشک ریختم از بابت روزهایی که من توی تب و تاب و بیماری .....پرپرزدنم واشکهام رو ندیدن

گریه کردم از روزهایی که بی منت ..بی انتظار دوست داشتم

گریه کردم از روزهایی که با این که زندگیم نامعلوم بود ....چشمم به دیگری بود نه خودم

گریه کردم و همه را سپردم به خدایی که شاهد همه چیز بود

وسکوت کردم ...........از دنیای بی مهر وبیمعرفت ادمهای بزرگ .........

نشستم رو به روی پنجره

و دنبال ردی از گناه خودم گشتم

....ووقتی چیزی پیدا نکردم باز هم گریه کردم

و همه چیز را سپردم به خدا

و باز برای کسی که مقصر در این اشکهاست ارزوی خوشبختی کردم

 

+درد ودل کردن در ساعتتوسط ساز دهنی |

چیزی سخت تر از این هست که تقدیر زودتر از اراده ادم عمل کنه و کوه ارزوهات را خراب کنه

چیزی سخت تر از این هست که وقتی داری از گریه منفجر میشی .......بخندی

چیزی سخت تر ازاین هست که به عشق به چشم منطق نگاه کنی

چیزی سخت تر ازاین هست که فرصتت برای جبران تموم بشه ...و نشه کاری کرد

چیزی سخت تر از ین هست که به عشق به دید یه تجربه شیرین نگاه کنی

چیزی سخت تر ازاین هست که خودت به قلبت ...به روحت ....دروغ بگی چون توان شنیدن و دیدن و پذیزفتن واقعیت را نداری

آآآآآآی....یکی به من بگه چیزی سخت تر از این هست که این صفحه سفید کور و کر ولال بهانه ای باشه برای ....برای .....برای

هیچی ..بی خیال .....بگذریم ...

+درد ودل کردن در ساعتتوسط ساز دهنی | |

امروز برای اولین بار از این که این سوراخ دونی را درست کردم تا یواشکی با نوشتن گریه کنم.....با نوشتن بخندم و.....کلی خوشحالی کردم....

 

شرایط طوری شده که نباید کسی بفهمه که دردرون اتشفشانی و در برون ارام و خاموشی....

 

یه هفته شمال بودم .....ساعت سه نصفه شب لب دریا .......رفتم وسط اب ....و زار زدم ......زار

نگفته بودم حدود دو هفته عفونت شدید و چرک کرده بود بدنم .....شبها تب و صبح ها لرز ...همه فکرکرده بودند انفولانزای خوکی دارم ....

قرصها اثر نمیکرد .......مامان التماس میکرد غذا بخورم ....اما نمیشد....توی این وضعیت رفتم لب دریا .....

وگریه کردم.....گریه کردم..برای همه چیز ..برای لحظه ها ...برای ثانیه ها ....برای روزهایی که صدای داد زدنم رو کسی نمشنید......و بعد ارام خاموش نشستم لب ساحل .....

و فکر کردم به این که انگار باز خدا با دستهای زیر چونه گذاشته .....با فرشته هاش نشسته اند و دارن میخندن به من ........که با انگشتهای شنی پام بازی میکنم و اشک میریزم ...... 

+درد ودل کردن در ساعتتوسط ساز دهنی | |

ما ادمها چقدر عجیب هستیم ......چقدر

 

وقتی به قبل ..برمیگردم.....نمیدونم بخندم ...و بگم چقدر سناریو زندگیم جالبه .....یا گریه کنم که چرا وقتی داد میزدم کسی صدام رو نشنید ......

 

نمیدونم چی چی میخوام بگم ......فقط میدونم دارم خل میشم ..از دست خودم ..از زندگیم ..از ادمها .......از..........از خدا که نمیدونم  چی برام میخواد

 

+درد ودل کردن در ساعتتوسط ساز دهنی | |

نمراتم را گرفتم.......مشروط شدم ...همه درسهام رو

 

نشستم و یه ابمیوه را با بغض خوردم و به خودم گفتم ............لعنت به تو اسا که وقتی میفتی تو  هچل خودت را در حد خفگی غرق میکنی ...

 

+درد ودل کردن در ساعتتوسط ساز دهنی |

امروز بعد از دو ماه برگشتم و وبلاگ را به روز کردم

 

باید شرمنده باشم......

 

خوبم اما فقط خوبم .........زندگی من تغییر کرد ......راهم عوض شد ...احساسم به عشق  عوض شد

مطالب قبل را به روز کردم

 

شاید دیگه ننویسم ..........شاید هم ....

فقط میگم خوبم......همین

 

+درد ودل کردن در ساعتتوسط ساز دهنی | |

..میگه :....میدونی از حروف الفبا ..دوست داشتم کدوم حرف بودم ... جواب میده :..کدوم حرف .. میگه :....نون جواب میده ..چرا ؟ میگه :...چون اول و اخر ...اسمت به نام خودم بود... و بعد اسمش را که با حرف نون شروع میشه .....و با حرف نون تموم میشه ..مینویسه ...

+درد ودل کردن در ساعتتوسط ساز دهنی |

گاهی اوقات خیلی حرف دارم بزنم ..اما نمیدونم که چرا مهارت بازی با کلمات را از دست میدم .... مثل چند روز پیش ......توی یه مکالمه حرف زدن فراموشم شده بود........کلمات توی ذهنم میومد ....ولی انگار ..مفهوم کلماتم رو نمیفهمیدم ... خودم یه جمله گفتم ...خیلی به فکر بردم ... گفتم :.....وقتی ..همه توی این گیر ودار غم و غصه های خودشونند .....دلشون میخواد یکی براشون از شادی بگه ..!!نه از غم و غصه ... چند روز وبلاگم حال و هوای روضه خونی و تکیه ها رو گرفته ......... از نظراتی که برام گذاشتند ........میشه کاملا فهمید که چقدر دارم غمگین مینویسم ..!! دست خودم نیست ........انگار کیبورد و مانیتور و این صفحه سفید بلاگفا ..همگی با هم دست به یکی کردند ....که وقتی پشت صندلی میشینم ....یاد غصه دلم بیفتم !!حتی صدای فن کامپیوتر توی این تاریکی .....حتی این صدای خش خش کشیده شدن شاخه های چسبیده به شیشه اتاق اما .......دیگه مرثیه سرایی تموم شد ........یه قولی دادم ....و حالا ..حتی اگر یه بغضی نیش بزنه تو گلوم .....به خاطر اون قول ..باید بی تفاوت باشم .. ...دو نفر بهم گفتند ...به خود ازاری رسیدم ........یه نگاه به عقب کردم.....یه نگاه به گذشته .......و به خودم گفتم :...یعنی دارم به دروغ بی تابی میکنم ...!!..یعنی ذهنم داره عادت میکنه ..به غصه خوردن ؟؟ به این فکر میکردم ...و به گوشی خواهرم ور میرفتم .....که یه دفعه ..یه اهنگ ......بهم فهموند :....نه .....بعضی اوقات ..بعضی خاطرات ....نمیتونه مثل یه تجربه بهش نگاه کرد ........ البته یه چیزی رو باید بگم ....دکتر م میگفت :...وقتی از لحاظ بدنی ضعیف میشی ....این حالت پریشونی و احساس گریه بهت دست میده ... میخندم ......سر تکون میدم .....و زل میزنم به نسخه دارویی که فقط جسم رو قوی میکنه ...... میگم :....قرصی که روح ادم رو قوی کنه میشه تجویز کنین .. با خونسردی ....میگه :.....اون چیزی که بهت ارامش میده ...قرص روحته ......میخندم ........مثل ادمهایی جاهلی که دارند به عکس کج و معوج خودشون توی آینه های موج دار میخندند و خیره خیره ..به شماره روی گوشی همراهم ......نگاه میکنم .. کاکتوس باشین ......

+درد ودل کردن در ساعتتوسط ساز دهنی | |

همدم شده یه طوطی یه وجبی .....

 پریروز با سر خودش را زد به اینه و گوشه بینیش زخم شد ....پرهای زرد رنگ بینیش خونی شد ..

 امروز از ذوق پریدن باز ...پر کشید و خودش را زد به همون اینه ......و یکی از پرهای کاکلش کنده شد ..و بد خونی از کاکلش اومد ...

 گرفتمش رو دستم ....و همون جوری که میبوسیدمش ...و سرش را ناز میکردم .....رو به روی همون اینه بردمش و گفتم :... ببین ......کاکلم .....بیا .....هیچ کس تو اینه نیست ....که این طوری براش پر میکشی .......خودتی ......حالا هر روز پر بزن و بیا محکم خودت را بزن به اینه .........هیچ کس اون طرف نیست ..... برای کی بال و پر میزنی ......اخر خودت را میکشی برای هیچ کس ....

 همن جوری که سرش را خم کرده بود با نوکش ...با همون حال پریشونش ....با اون سر شکسته اش ...دستم رو اروم با نوکش میگرفت و جواب محبت و نوازشم رو میداد !!

..یه جوری نگاه میکرد ....انگار با چشمهای مشکیش .....میخواست بگه ... پس تو چی ؟....تو هم که داری همون کارهای من رو میکنی....؟..ولی خودت نمیفهمی ...توبرای کی این طوری خودت رو داغون میکنی ؟

.. بد گریه ای کردم ......بد گریه ای .........و برای این که خودم رو راضی کنم ....گناه گریه هام رو انداختم گردن هوای ابری ..

+درد ودل کردن در ساعتتوسط ساز دهنی | |

گلودرد بدی دارم .....تمام طول روز تب و لرز داشتم ....

.صبح رفتم کلاس icdl ...سر کلاس به زور نشسته بودم .... برگشتنه رفتم دکتر ....برای ساعت سه نوبت میشد ..منم ول کردم اومدم...

. سر چهار راه یه پلاکارد بزرگ نوشته بود ..راههای مقابله با سرطان ووو......نمیدونم چرا بی خودی دلم گرفت

.... یه دفعه به خودم گفتم .....هان چته آسا ؟؟....میخوای دوباره بزنی زیر گریه ؟؟..برای چیزی که اتفاق افتاده ؟..برای چیزی که نمیشه عوضش کرد ...؟؟ ...تو که دوباره داری میزنی زیر قولهات !!

 هوا ابری بود.......و سرد ......مردم با استین کوتاه میان بیرون ...ولی من یه بافتنی میپوشم انگار چله زمستونه !!..

 ایستاده بودم رو به رو به پلاکارد ...و کلمه به کلمه اش رو میخوندم .......انگار هیچ کس مثل من جذب این پلاکارد دو متری نشده بود....... بوق بوق ماشینها .......و عبور مردم ........زندگی پشت سر من در حرکت بود..ولی من انگار توی زمان ایستاده گیر کرده بودم.......یاد قدیم افتادم ...... انگار من میدونستم این کلماتی این جا نوشتند ......خیلی تلخ اند ....به تلخی داروهای شیمی درمانی ....به تلخی دردهاش .....و

 به خودم گفتم : اسا ....یادت میاد چقدر اذیت شدی .......چقدر هرروز انتظار روزهای بهاری را داشتی ....یادت میاد ..میخوندی ...گل پامچال گل پامچال بیرون بیا ...فصل بهاره ....

 دلم گرفت .....بدون این که بدونم چرا .......دلم گرفت ..........عینک دودیم را به چشمم زدم ...وسط روز ابری افتابی ...... این عادت منه ..که فقط جلوی ادمهایی که صلاحیت دیدن گریم رو دارن گریه کنم .....

هیچ کس صلاحیت نداشت .....که ببینه .....که بفهمه ..یه پلاکارد پلاستیکی ..با یه جمله بزرگ قرمز رنگ روش ....چه چیزهایی رو زنده میکنه ..برای دختری که با دستهای فرو کرده تو جیب ...با ظاهر سالم و شاداب ....داره زیر این عینک دودی ...گریه میکنه .....

. به شدت به هم ریختم.....و یه خورده دلم برای خودم سوخت ....مثل اون روزها که از ترس تزریق دارو به هر چی میشد قسم میدادم .......و هرروز برای 15 روز بعدی عزادار خودم بودم .... دلم برای خودم سوخت .....

.یه پلاکارد پلاستیکی ..اتیش زیر خاکستر را پس زد .....و یه اصرار بی دلیل من رو میخکوب کرد ....که بیشتر بیشتر بسوزم از درون ...... دلم سوخت برای خودم .......که حتی کسی نبود که بهش بگم بهم ریختم ........دلم سوخت .....و هی گفتم : زندگیه دیگه ............زندگیه ......همینه که هست .........توی دلم داد میزدم سر خودم .......آره زندگیه دیگه .....زندگیه .....زندگیه ......همینه که هست ..میخوای چی بگی ....؟؟ برو بابا.......کی به کیه ؟.....برای کی غصه میخوری ؟...برای کی ؟؟.....برای چی ؟؟....بیا تحویل بگیر .......کی به کیه ؟..........حالا بازم که از درون پکیدی ..بگو ..تو پ توپم ........و با خودت فکر کن ....چقدر قوی هستی ... تا کی میخوای ادای ادمهای قوی را در بیاری ....تا کی ؟؟؟؟..تا کی ؟......لعنت به تو آسا ...... این یه پلاکارد نبود .......این یه نشونه بود .....این یه علامت بود.....که بگه ... هیچ کس به هیچ کس نیست ....خودت رو بچسب ....

 لعنت به این روزهای ابری .............که جز دل تنگی .....هیچ برای دل شکسته نداره ......هیچی ..

+درد ودل کردن در ساعتتوسط ساز دهنی |

دل هیچ کی مثل من غربت این جا رو نداره

.... دیگه حرفهای علاقه ..همه مردن تو دلم

مثل گنجیشکهای بی لونه و بی جای محله

 دیگه هیچ جا تو درختا جای من نیست که برم

 با تو بودن خیلی وقته که گذشته ....

بی تو بودن مثل مهر سرنوشته

دیگه اسم تورو هی زمزمه کردن

واسه من نه تو میشه ...نه فرقی داره

 بارونه از سر شب همش میباره

 تو گوشم داد میزنه ..همش میناله

 دیگه هیچ کی مثل من غربت این جا رو نداره

 زندگی ارزش این همه اشکها رو نداره ...................

از اول عید از بس اهنگها قمیشی رو گوش کردم ....معتاد شدم ....صدام داره دو رگه میشه !!!

 وصیت کردم که سر قبرم اهنگ معروف از عذاب جاده خسته ..رو بذارن ....!! مامان لب گاز میگیره .....میگه :کفر میگی .....

میگم :...به خدا از توی صدای قمیشی ..به یه معرفت عجیبی میرسم ...یه احساس عجیب فارغ البالی ....!!

البته جدیدا" هم که حکم کرتون داره برام !!

این 14 روز تعطیلی هم تموم شد ....من که هیچی از عید نفهمیدم ...!!.....شب بیداری .. گلو درد و تب ولرز و تبخال زدن و بیرون رفتن های شبانه ..و قدم زدنهای کیلومتری ....و نقاشی کشیدن با ذغال ...و البته گریه کردنهای وقت و بی وقت . کتاب خوندن ....با کاکلی بازی کردن همه اینها از کارهای عید من بود....

.البته یه اقدام انتهاری هم کردم که بهتره حرفی ازش نزنم ......چون خیلی خیلی به خودم حق میدم که این کار رو کردم .

 چند روز تو عید همش مریض بود ..تا همین 13 به در که همش گلو درد و لرز و این مکافاتهای پایین بودن گلوبول سفیدم ..همه این ها باعث شد ..تا یه چند روزی دور از کاکلی باشم....ولی همین دیروز ...گذاشتمش رو دستم ...و کله اش رو خم میکنه :یعنی کله ام رو ناز کن ...

.خلاصه تموم دیروز که خوب شده بودم رو سر و کله ام بود .. از فردا کلاسها شروع میشه ....امروز تموم وقت داشتم نقاشی میکشیدم ....راستی چهره بابام را کشیدم...خیلی خوشش اومد .....زده به دیوار و هی نگاش میکنه چند روز پیش داییم این جا بود....زنداییم هی میگفت .پس موهات رو چی کار کردی ...؟..حیف نبود کوتاه کردی ؟؟ منم تو دلم هی بد وبیراه به در ودیوار میگفتم ..و در ظاهر میخندیدم :...زندایی تنوع طلبی دیگه !! کوتاه کردم رفت

.. همون موقع بابا عکسش را اورد پایین و نشون همه داد که این رو اسا کشیده ....منم به بهونه چایی در رفتم تو اشپزخونه ....و خودم زو تو اشپزخونه زدن ....که بابا ...من گنده شدم .....دبستانی که نیستم !!!

 خلاصه ..همش تو اشپزخونه بودم ..هی به بهونه چایی فرار میکردم ...

. از اول اردیبهشت کلاس زبان انگلیسیم شروع میشه .....با هر تلاشی هست ..میخوام زبانم رو خوب کنم ....زبان ایتالیایم خیلی خوب شده .....چون اکثر اوقات دارم با خودم ایتالیایی حرف میزنم

..یه دیکشنری رو گوشیمه ...از توی اون خیلی استفاده میکنم ..... خلاصه ...به زبان انگلیسی نیاز شدید پیدا کردم .........

سال شلوغ پلوغی در انتظارمه (ان شا الله )....... 24 فروردین نوبت معاینه رادیوتراپی دارم ...... همین هفته نوبت دندانپزشکی دارم ...

 دوباره همین هفته باید برم مدرک معرق مقدماتی و مدرک معرق پیشرفته را از صنایع دستی بگیرم ....

. بیمه بیکاری هم هنوز پا در هوا نگهم داشته ....پدر صلوات ها میگن باید مدرک از اموزشگاهت بیاری تا حقوقت را بدیم .......به بد بی پولی افتادم اساسی !!!

 تازه اینا رو ول کن .....من هنوز تو عزای پروژه فارغ التحصیلیمم ....................اییییییییییییییییییییییییی خدااااااااااااااااا ...کی حالش رو دارههههههههههههههههههههههههه !!

 کاکتوس باشین ....در حد تیم ملی

+درد ودل کردن در ساعتتوسط ساز دهنی |

من میخوام زنده باشم زندگی تازه میخوام .

گل تازه شعر نو عشق پراوازه میخوام

 من به بالا پریدن عادت دیرینه دارم

 اونی که همسفر و عاشق پرواز میخوام

گل پژمرده تو گلدون دیگه جایی نداره

 .اونی که با خنده هاش به غصه میتازه میخوام

 روز هفتم ..روز جمعه ...مثل همیشه ....معلوم بود که جمعه است ..کلا این روز ....تابلو هست که جمعه است .. از روزی که ساعتها رو کشیدن جلو من ...قاتی کردم ....ساعت خوابم بهم ریخته ... صبح دیر از خواب بلند شدم ...اما چون از شب قبل موقع خواب کلی به خودم انرژی مثبت دادم که فردا سر حال و شاداب بلند میشی .....صبح خوبی بود

.. کلی با کاکلی بازی کردم ...بلا نگرفته ... میذارمش رو شونه ام ..از سرم میره بالا ..و میره روی سرم میشینه ...

 صبح همین جوری که دم گوشم نشسته بود و کتاب میخوندم ..گوشم رو گاز میگرفت ...و هی کله اش را خم میکرد یعنی پشت کله ام را بخارون ..!!

 بعد از عید باید ببرمش تا واکسنش را بزنم ....جدا" که مهر این پرنده کوچولو خیلی به دل همه نشسته ..همین طوری که رو انگشتم نشسته ...یکی یکی خواهرهام پشت سرش را بوس میکنند ...و اون ناز میکنه !!!

 فقط ممنوع کردم کسی گونه های نارنجیش را ببوسه ....چون بعد از تفتیش متوجه شدم زیر این گونه های نارنجی ..گوشهاش هست که وقتی میبوسیش ..پرده گوشش اذیت میشه !!

 یه مقداری درس خوندم ...چون ترم اخرم ..از 21 فروردین کار پروژه صحراییم شروع میشه !!!

از همین الان عزا گرفتمممممممممممممم........خدا دو روز در هفته پشت سر هم از صبح تا شب ...اواره نقشه برداریم اونم نزدیک به دوماه!!!!!!!!!!!!!!!!

 کفش کوهنوردی ندارم ..باید برم بخرم ...و همین طور کوله پشتی !!!

 راستیتش ...از کار صحرایی متنفرم ....در واقع عاشق بیابونم ..ولی در حد این که دراز بکشم رو زمین و تو سوراخ عنکبوتهای زمینی ..مورچه بندازم

 یادم میاد بچه که بودم ...توی باغمون که میرفتیم ....همیشه من را ته باغ پیدا میکردند .....یه سوراخهای کوچولوی خاکی بود که یه حشره تا مینداختی توش ...یه عنکبوت از زیر خاک میومد و حشره را میبرد زیر خاک !! قد هیتلر لذت میبردم .

. یا مثلا بشینم لبه سنگ و شعر بگم ..و روان احساسیم را با دیدن کوه و بیابون پرورش بدم

امممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممما وقتی تصور میکنم با یه دوربین نقشه برداری ....و چه میدونم کمپاس و از این (چرندیات )...برم از کوه بالا ....قلبم میگیره !!

دیروز بابا طرحی که از صورت یه بچه کشیدم را دیده بود......اومد گفت :بابا از کدوم عکس این رو کپی کردی ؟؟؟؟ یه ساعت قسم میخوردم :بابا به خدا خودم کشیدم ...کپی چیه ؟؟ حالا عکسش را داده تا براش بکشم .....بحث آبرو در میون ...خداااااااااااااااااا.

... شب رفتم بیرون ...........وقتی برگشتم ....رسیده و نرسیده ..افتادم تو رختخواب ...وسط شب ...که بیدار شدم ....دیدم ادامسی که میجویدم ...هنوز تو دهنمه !!!!!....(به خدا حال نداشتم مسواک بزنم !!!!)

 چند وقتی هست که خیلی به مسائل روحی و روانی فکر میکنم ... باورتون نمیشه ...ولی از روز اول عید تا حالا ....دیدم نسبت به مسائل خیلی عوض شده ...خیلی زیاد ... و چه قدر ارامش دارم ... دیشب که بیرون بودم ..به دخترها که نگاه میکردم .....این احساس بهم منتقل شد که ...جدا" بیشتر دخترها ..از بس اعتماد به نفس کاذب به خودشون دادند دچار نارسیست (خودشیفتگی )....شدند ...

.و دیشب به خوبی میتونستم این رو از رفتارهاشون احساس کرد ..از راه رفتنشون ......از ناز و اداهاشون .

 وقتی برگشتم ...توی راه ..خیلی با خودم فکر کردم ....یعنی اصولا وقتی راه میرم .....انگار حرکت پاها باعث میشه ....انرژی برق تولید بشه و از راه رگهام که حکم سیم های برق را دارن ..این انرزی به سمت بالا حرکت کنه .

 لامپ مغزم را روشن کنه ......برای همین ....خیلی فکر میکنم اما بدبختی اینه که وقتی میایستم ....لامپ مغزم خاموش میکنه ...!! بنابراین تنها راهی که میتونه این لامپ را روشن نگه داره ....کتاب هست (جدیدا" کشف کردم )...(اون هم از یه حرف خواهرم به خودم اومدم .....و گفت :...تو عمرت چند تا کتاب خوندی تو اصلا " هان ؟؟؟؟)

یه کتاب جدیدی میخونم به اسم سه شنبه ها با موری ......خداییش ..وقتی میخوندمش ........همش میگفتم ....:وای خدا ..خدا ..این داره حرفهای من رو میگه .....این همون چیزی که من بهش رسیدم !!!!!!

سال 87 ..سال خوبی بود.....چون توی تموم هنرهایی که فکر ررررر میکردم علاقمه سرک کشیدم ...یه مدتی خیلی اذیت شدم ....خیلی بی هدفی کشیدم...خیلی مسخره شدم ......اما بلاخره فهمیدم چی میخوام از زندگیم

 سال 87 ..سال خوبی بود ...چون ....کمک کرد .....تا بفهمم .......24 سال به خودم دروغ گفتم ......... و چقدر خوشحالم که در این سن این رو به من فهموند ......چون راه برای جبران ....هنوز خیلی هست .

. سال 87 سال خوبی بود.....چون تمومه اتفاقات ناراحت کننده را ......توی خودش مثل قند توی اب ..حل کرد

 سال 87 ..سال خوبی بود .......چون ....یه صفت رو به من هدیه داد ...........بی انکه دوستم داشته باشند .....دوست داشته باشم......

 سال 87..سال خوبی بود ...چون ....در اخرین شب از سال 87 ...یه اتفاق خیابونی .....من رو دگرگون کرد .....در حدی که ....این اتفاق ......اون قدر شیرین بود ..که تموم تلخیهای روحم رو از بین برد

 سال 87 ...سال خوبی بود ....چون .......این قدر ...شوکه روحی بهم داد ( از دست دادن کارم.. ازار و اذیتهاو تهمتهایی که توی معرق بهم زدند ..از دست دادن هم درمانیم امید .....از دست دادن احساس عاطفیم .....) همه و همه ...سخت بود ....ولی من رو قویتر کرد ...

کاکتوس باشید

+درد ودل کردن در ساعتتوسط ساز دهنی |

دیشب از صبح حالم بد بود ..یعنی بهتره بگم ..دچار یاس فلسفی شده بودم (به قول دژبان خان ).....

 تا عصر خواب بودم ......بعد که بیدار شدم ...انگار وزنه هفتاد کیلویی به پام بسته بودند با یکی از همکارهای قدیم حرف زدم ....به جای این که روحیه بگیرم ..از بس نالید حوصلم سر رفت ...از بس بار منفی گرفتم

 رفتم حموم ...و کلی زیر دوش زار زدم !!!!!!!!(عادت دارم به این کار ....چون تا همه فکر میکنند قرمزی چشمهام از شامپو هستش !)

نزدیک غروب بود ..کاکلی را یادم رفته بود تو قفس بکنم ...به خاطر همین ...بی زبون رفته بود گوشه دیوار و قفسش تو تاریکی خوابیده بود .... کلی با قربون صدقه فرستادمش تو قفس .....و کلی چشم تو چشم باهاش درد و دل کردم ..

.(به شرطی یه فیلم از من بسازند مثل داستان گاو ....داستان طوطی !!!!)

 انگار نفس تو راه ریه گیر کرده بود ....دم داشتم ...اما بازدم به زور میومد از گلوم بیرون ... باد بدی میومد ......یه خورده کتاب خوندم .....شعر گفتم اخر سر نشستم و یه چهره از یه دختر بچه را سیاه قلم کار کردم .....میتونم بگم خوب شد ..

 بعد از طنز شبکه سه .....تا ساعت یک شب .....تو اتاق نشسته بودم و به در و دیوار نگاه میکردم... (انگار تاحالا خونمون را نگاه نکرده بودم !!!)..

 بعد خوابیدم ....نصفه شب (من خودم چیزی یادم نمیاد )...

مامان میگفت بلند شدی .با داد میگفتی :ماماننننننننن چی پوشیدییییییییییی ...هااااااانننن ..چی پوشیدییییی ..بعد که خوب داد زدم ..نشستم تو رختخواب و انگشتهام رو کردم تو دهنم !!!!!!!!..بعد هم همین جوری خوابیدم !!!

 امروز صبح که تعریف میکردند من پکیده بودم از خنده !!!..چه ادا و اطوارها از خودم در میارم توخواب.

.............................................

 خواب شب چهارم : خواب دیدم افتادم تو زندان ....هر چی میخواستم بی گناهیم رو اثبات کنم نمیشد ... جالب این جاست که تو زندان .برای کارشناسی ارشد هم میخوندم !!!!!و جالبتر این جاست که قبول شدم و از زندان ازادم کردند !!!(به خدا شام هیچی نخورده بودم !!!!)

+درد ودل کردن در ساعتتوسط ساز دهنی |

سلام.....امیدوارم که همه دوستان با وفای وبلاگی باوفا در سلامتی و شادی باشند...

من این پست را با کلی تشکر نوشتم و خواستم به همه شما عزیزانی که به من سر میزنید ولی من فرصت نکردم به وبلاگهاتون بیام بگم...کامپیوتر من مشکل پیدا کرده و به وبلاگهای همگی وقتی میام قسمت نظراتی دیده نمیشه...شاید به خاطر پایین بودن سرعت اینترنتم و از این چیزها باشه....واقعیتش خودم هم با کلی مکافات اپ میکنم ...و هر بار فقط تیتر توی وبلاگ میاد .....

 

به هر حال در اولین فرصت درست شدن این ابو قراضه !!!!!...من جبران میکنم ...و به وبلاگ همگی میام و جواب میدم ....

۱)  نقطه عزیز :...علت نیومدنم را که خوندی ...پس متوجه شدی که مشکلم چیه ؟

۲)اقا پوریا : عیذ شما هم مبارک ....و امیدوارم همیشه خوشت باشه ..شاعر باشی...و عاشق

۳) اسمان عزیزم :...چند بار اومدی و من را شرمنده مجبتت کردی..امیدوارم عزیزم شما هم سال خیلی خوبی داشته باشی ....سال ۸۸  سال عالیه برات مطمئن باش

۴)دژبان عزیز :...شما که دیگه جای خود داری ..من را این چند وقت خیلی شرمنده کردی ممنون....کاکلی  را ازاد کردم البته فقط توی خونه ازاده..وگرنه خوب میدونم که گربه های محله چه نقشه ای برای این خوشگل من کشیدن ...اما بازهم  تو قفس دنیا ست ...چه میشه کرد !!قفس در قفس

۵ ) حالای خوبم :...ممنون عزیزم و خیلی خوب کاری کردی از این پرنده ها خریدی ..فقط اگر مشکلی پیش اومد حتما بهم بگو..چون خیلی مطالب هست که باید بدونی ....راستی من هر چی فکر کردم ...یادم نمیاد که چی بهم گفته بودی ...لطفا برام بگو که من باید چی کار میکردم ؟؟؟

۶ )امیر اقا :بایت شعر خیلی ممنون .....سال جدید الهی برات همش سلامتی بیاره ...و شادی

۷ )اقا احمد رضا :زیارت قبول ....امیدوارم که در سلامت برین و برگردین ...اخرش من نفهمیدم که فیلمبردار بودی تو اون مجلس یا موعظه گر !!!

و همه عزیزانی که من نتونستم بهشون سر بزنم...ببخشید ...

+درد ودل کردن در ساعتتوسط ساز دهنی | |

روز اول عید

 روز بسیار خوبی بود .....گرچه صبح اصلا حال و حوصله هیچ کاری نداشتم ....ولی بعد از یه ریکاوری اساسی رفتم حموم ......بعد یه لباس صورتی که از داداشم کادو گرفتم را پوشیدم .....کلی دست و پرمون را لاک مالی کردیم ....عطر و گلاب هر چی داشتم رو خودم خالی کردم .....موهام رو با سشوار جزغاله کردم .....بعد از کلی ادا که سر خودم در اوردم

ناهار عید خوردیم عصر بعد از ناهار که یه کوه ظرف را شستم .....یه خورده سر به سر کاکلی گذاشتم ...

 یه حرکت جدید یادش دادم ....آخه جدیدا خیلی خودمونی شده .از قفس میارمش بیرون ...سر سفره میاد تو بشقابها میگرده ...چند روز پیش موقع ناهار (قبل عید بود )... همین طوری که ناهار میخوردیم اوردمش کنار سفره ...هی جیغ زد ..حیغ زد ....منم که دیگه کفری شدم ..گفتم : به من چه بیا بیرون ..ولی اگه از اتاق رفتی بیرون و گربه خوردت به من ربطی نداره در قفس را باز کردم ...اومد تو سفره گشت....تو بشقابها رو نگاه کرد ....بعد کف اتاق تپل تپل راه رفت ..بعد بدون این که پر بزنه رفت رو قفسش نشست ....همه متعجب نگاه میکردند که این پرنده چرا این قدر خودمونیه !!!

گفتم :...مننننننننننننننننننننن این رو دستیش کردمممممممممم...گفتم من این رو رام خودم کردم ...دیدید هی گفتید نه !! تحویل بگیرید !!! خلاصه به حدی خودمونی شده با من که کله اش را میخارونم ...(البته تحت شرایط خاص )..و یا لبم را میبرم جلو و نوکش را بوس میکنم ..(همه میزنند زیر خنده ..) ...و یا از دستم غذا میگیره ... بچم خیلی شیرین شده !!! خودش میره از قفس پایین اب میخوره ...بعد دوباره میره رو قفس میشینه ...هر وقت هم محبت بخواد جیغ میزنه ..!!!

 البته با توجه به این که یادش دادم اسمم را با یه اهنگ خاص میگه :آسا

 خواهرم میگه ..ببین نزدیک به یک ماه برای ازادیش جنگید .....تا پیروز شد !!

 منم میگم :..منم ازادیش رو عیدی بهش دادم

 خلاصه کاکلی خیلی یکی یهدونه ...عزیز دردونه شده

 بعد عصر رفتم بیرون ....شب یه عیدی گرفتم بسیار بسیار مشعوف شدم یه ست کامل قرمز رنگ کیف پول ..کیف دستی ...جا موبایلی ..کیف لوازم ارایش و یه لیوان قرمز ....

شب قبل یه اهنگ مال یه میلیون سال پیش را توی سی دی ها پیدا کردم ...و کلی لذت بردیم ....گرچه مسخره خواهرام شدم که ....کمش کن ..بی کلاس س س س س پیف پیففففففففففف

 اهنگ :(..دلکم دلبرکم .....دلبری با نمکم ..چی اوردی سرکم ....شکستی بال و پرکم ...منی که شاپرکم ..توی عاشقا تکم .....چی شده که عشقم و گذاشتی پای کلکم

 وقتی میبردی دلم میگفتی از عشق بریم ....چشم تو به من نگفت که عاشق دیگریم

 هر چی میگفتی به من برام مثل یه قصه بود ...قصه بره و گرگ ....پر درد ..پر غصه بود تو میخوای سر سری ..از عشق من بگذری ....اخه عاشق نبودی ...از عاشقی بی خبری )

..و کلی از سر حس شیطنت و دراوردن لج خواهرهام صداش رو زیاد کردم !!!

 همین .....کار قابل توجهی دیگه ای !! انجام ندادم

 ..در ضمن ...گل فلفلم هم که خشکیده بود با شروع فصل جدید جوونه زد ...مامان کاشتش تو باغچه ....عزیزم ...یه ساعت میگفتم ...:دیدی ...پهلوی کاکاتوسی گذاشتمت مقاوم شدی !!؟؟ ولی تو همش میگفتی نه ..من پیش این روحیم خراب میشه ..!!!..ببین .... چه همنشین خوبی داشتی !! ..........................................................................................................

میگن ..خوابهای ادمها ..ردیابهای زندگی ادمها هستند ...!!!

 پس : خواب شب اول سال 88: خواب دیدم که یه شاپرک بزرگ زرد رنگ ..داشت تو هوا پر میزد ....یه دفعه گرفتمش ...و به خواهرم نشونش دادم ...گفتم :..ببین چه رنگ زردی داره ...رنگ طلاست خواهرم گفت :..اذیتش نکن .. یه بالش رو گرفتی ....این طوری میمیره !!درست بگیرش تا بالش هم کنده نشه .

 کاکتوس باشید .....

+درد ودل کردن در ساعتتوسط ساز دهنی |

سال نو بر همگی دوستان وبلاگی مبارک

+درد ودل کردن در ساعتتوسط ساز دهنی | |

خدایا ..به لطف بی پایانت ..به کرم بی حد و اندازه ات ...و به مهربانی دائمت

 سلامتی را از آن بیماران

 وصال را از ان عاشقان

 صبر را از ان بی صبران

 مرهم را از ان زخم خوردگان

 ازادی را از ان در بندان

 سر پناه را از ان بی پناهان

 همدم را از ان تنهایان

 ارامش را از ان اوارگان

 مهر را از ان بی مهران

 حقیقت را از ان جویندگان

 قناعت را از ان طمع ورزان

 گشایش را از ان گرفتاران

 لطافت را از ان سنگ دلان

 هدایت را از ان گمراهان

 برکت را از ان زحمت کشان

 صداقت را از ان دروغ گویان

 حکمت را از ان بی خبران

 و خشوع را از ان خودپسندان کن

 الهی

 کمک کن تا پیش از گمراهی هدایت شوم

 کمک کن تا قدر محبت بدانم پیش ازان که محبت را از دست بدهم

 کمک کن امید شوم ....برای ناامیدان ....حتی به قدر روزنه ای کم نور

 کمک کن تا برگشت سلامتیم را از قدرت و لطف تو بدانم ...نه توانایی نداشته خود

 کمک کن تا افتادگان را دست گیر شوم ..حتی به قدر از زمین بلند کردنی

 کمک کن تا از هیچ به اوج رسم ...و باز در اوج در پیش تو به قدر هیچ باشم

 کمک کن تا دل شکسته باشم ...تا دل شکننده

 کمک کن تا هر قدمم را محکم به زمین بگذارم ...اما باز در هراس از قدم اخرم باشم

 کمک کن از سر خودخواهی ...دیگران را هیچ خود نکنم

 کمک کن تا در لحظه بخشش..خساست نکنم ...

 کمک کن تا بر خاک نشستن ....و ساده زندگی کردن ...ننگم نباشد

 کمک کن ارزوهای کوچک و بزرگم با لطف تو به حقیقت تبدیل شود

 کمک کن تا در لحظه مرگ در عذاب ازرده کردن ....گریاندن ..و دل شکستن نباشم

 کمک کن تا هر چه را تو مقدر کرده ای که نداشته باشم با صبر بپذیرم و هر چه را که تو مقدر کرده ای

داشته باشم ولیکن ندارم با تلاش به دست بیاورم و هرچه را که مقدر کرده ای که اکنون داشته باشم با شکر نعمت حفظ کنم کمک کن هر انچه را میاموزم ....به هدایت تو به ثمر برسانم ....بی انکه مغرور خود

 شوم الهی چشمم به لطف توست ....و دیگر هیچ

 

+درد ودل کردن در ساعتتوسط ساز دهنی |

امروز صبح داروهای کاکلی را دادم بهش

...و تمام روز پیشش بودم ..ناهارمم رو پای قفس خوردم !!!! الهی بمیرم ...بچم ..واقعا نیاز به توجه داشت ....چون اصلا جیغ نزد ...یه ربان را بستم از سقف قفس و اون باهاش بازی کرد .....با نوکش میکشیدش و تا ولش میکرد .......جیغهایی میزد که به قول دکتر داره ذوق میکنه پسرت !!!

همون جا هم خوابیدم ....کف دریا یی که برای کلسم بدنش تجویز کرده بود را توی قفسش گذاشتم ....یه تخم مرغ براش پختم و توی ظرف غذاش گذاشتم ...... و همون پای قفس یه خورده ایتالیایی خوندم .....(چون یه کتاب تازه خریدم ..میخوام خودم صفحه به صفحه ترجمه اش کنم ..) ..در تمام طول روز این بی زبون یه بار از اون جیغهای بنفش نزد ....و اروم اروم تخمه شکست ..و هر بار سر بلند میکرد ببینه من هستم یا نه ... بعد یه خورده طراحی کار کردم

...همین ... امروز در تمام مدتی که کاکلی نشسته بود و به من نگاه میکرد یاد کتاب مسافر کوچولو افتادم ....اون قسمتیش که روباه به شاهزاده کوچولو گفت :

وقتی تو من را رام کنی ...زردی  حوشه های گندم من را یاد موهای تو میندازه ....

کاکتوس باشید ...

+درد ودل کردن در ساعتتوسط ساز دهنی |

دیروز صبح زنگ زدم دامپزشکی ...کاکولی چند روز از ته جیگرش جیغ میزنه !!!

دکتر متخصص گفت عصر میاری ببینمش . قفسش رابردم تو حیاط و با شلنگ قفس را شستم و هی اب میپاشیدم بهش ....کلی شیطونی کرد ...تازه جیغ از خوشحالیش میزد که یعنی اب را نبند ...چون تا شلنگ را میبستم جیغ میزد ....و دوباره تا اب را میگرفتم تو قفس ...میخوند ...!!!!

 خلاصه عصر بردمش کلینیک ......تا رفتم تو دکتر جوونی گفت منتظر باشم ....و هی نوبت من را به این و اون داد بعد از این که چند تا سگ را معاینه کرد ..نوبت به کاکولی من رسید ...من هم از قبل یه لیست بلند بالا از مشکلاتی که جدیدا پیدا کرده بود نوشته بودم ..بهش دادم ...و اون شروع کرد یکی یکی از مشکلات را خوندن و خندیدن ....

اخر سر گفت :...پرنده ات افسردگی گرفته !!! تو چند وقتی بهش بی محلی کردی حالا اون هم داره این طوری توجه تو را جلب میکنه !!......

 گفت : کلسیم بدنش کم شده ....احساس تنهایی میکنه ...برای همین پر هاش را میخوره...ویتامین باید بهش بدی...محبتت را نیاز داره .....و کلی گفت و گفت ....(جالبه بهم میگفت ..به چهره ات نمیخوره که این قدر بی مهر باشی !!! چه بلایی به سر ایا حیوون اوردی !!!!!)

 بعد از رفتارهاش برام توضیح داد ... ...دارو تجویز کرد..کف دریا بهم داد ...نمک معدنی پرندگان ...و تجویز کرد براش یه اسباب بازی بخرم !!!!!!.....(این جاش دیگه خدایییش نتونستم جلوی خنده ام را بگیرم )

 بعد ازش خواستم واکسن نیوکاسل بزنه بهش ....که گفت :..نه حالا حالا ها باید بیاین و برین ...چون الان زوده ...بعد قرار شد یه روز هم براش یه جفت بگیره تا توی همون مطب توی قفس کاکولی بندازدش . (به قول دکتر ....دیگه آستین براش بالا بزن...)

بعد ..از مطب که اومدم بیرون ...مجبور شدم تا سر خیابون پیاده بیام ....و این کاکلی آبرو برام نذاشت ....از بس از صدای دزدگیر و بوق ماشینها ذوق میکرد و میخوند ....و صدا حیوونها رو در اورد ... مشتری پیدا کرد ... بعد یه ماشین گرفتم ...و اوردمش خونه

.... بهش میگفتم :..کاکولی میبینی باید به تو کلسیم بدم ..در حالی که خودم کلسیم نمیخورم ..باید به تو تخم مرغ پخته بدم در حالی که خودم نمیخورم .....باید به تو محبت کنم ...در حالی که خودم محبت میخوام .....باید تو را زن بدم ...در حالی که ..خودم ..؟!؟!؟!؟!؟!!؟......

 بعد رفتم بیرون ....یه کتاب خریدم ....بعد با یکی از دوستام رفتیم شام خوردیم .....براش تعریف کردم که چه اتفاقی افتاده ... میخندید و میگفت :..آسا ....خاصیت عشق این است ...... رفتم توی فکر ......و از شیشه ماشین به مردمی که بی عشق هم زنده اند ...فکر کردم

کاکتوس باشین

+درد ودل کردن در ساعتتوسط ساز دهنی | |

+درد ودل کردن در ساعتتوسط ساز دهنی | |

صبح کلاس نقاشی داشتم .کلی ابراز فضل کردم !!!!چون دیشب تا ساعت 2 شب داشتم طراحی میکردم ..باید به خودم تبریک بگم ...چون از 9 شب پای طراحی چهره نشسته بودم و طرح میکشیدم ..

صبح موقع ژوژمان طرح ها که شد ..استادم هیچی نگفت ...همین جوری کارهای من را تند تند نگاه کرد و رد شد رفت !! و هی از کارهای بقیه بچه ها تعریف کرد !!1

 سر کار کلاسی که شد ..یکی دوبار نمیدونم چرا الکی دعوام کرد که چرا دست دست میکنی یه طرح بزن ..!! هاج و واج فقط مونده بودم این پس چش شده ؟؟؟

این رو هم بگم که استادم با این که خیلی از لحاظ سنی جوونه ..ولی خیلی خیلی ماهر و خیلی هم روانشناسی خوبی داره خلاصه ...اخر کلاس که دیگه حسابی هی ایراد گرفت از من ..و من هیچی نگفتم و سعی کردم کار بعدی رو بهتر بزنم ..... تا این که اخر کلاس که همه رفتند استادم با یه لحن خیلی جدی گفت : خیلی تمرین کن ....خیلی ...خیلی ..من مطمئنم که تو خیلی موفق میشی ....اما اگر ایراد گرفتم خواستم ببینم چقدر اعتماد به نفست مربوط به خودته ..و چقدربه تعریف من ....افرین همین طوری ادامه بده و رفت

 خیلی از این جهت خوشحالم ...خیلی

 خلاصه ا اومدم خونه یه چیزی ناهار خوردم و با مامان رفتیم مطب دکتر .... بعد از معاینه ...نوبت چک اپ بعدیم رفت برای سه ماه دیگه ...چون خدااااااااااااااااااا رو شکررررر ازمایش و اسکن ها عالی بود

از اون ور هم رفتم کلاس کامپیوتر ..البته دوباره از راه میان بر مجتمع تجاری ... بعد برگشتنه .تک و تنها رفتم یه گوشه سفارش شام دادم و تو خلوت برای خودم حساب کتاب مالی کردم و اومدم خونه . تقریبا روز ارومی بود ....

+درد ودل کردن در ساعتتوسط ساز دهنی |

یکی بود یکی نبود .یه مردی بود که از دنیا خیر ی ندیده بود .به خاطر همین یه روز با خودش گفت :این طوری که نمیشه من باید برم این پیرمرد فلک دار را ببینم و بهش بگم اخه این چه سرنوشتیه من دارم !!! به خاطر همین بلند شد و راه افتاد تا اون پیرمرد را پیدا کنه ..... توی راه به یه گرگ رسید ....

گرگ تا مرد را دید گفت:.....اهای ادمیزاد کجا میری ؟ گفت :..میرم سرنوشتم را درست کنم ..میرم مرد فلک دار را ببینم ...اون همه چیز را میدونه ؟ گرگ گفت :...اگر اون را دیدی سلام برسون و بگو گرگ گفت من خیلی سردرد دارم چرا این طوریه ؟؟

 مرد راه افتاد و رفت ورفت ..تا رسید به یه شهر بزرگ ....که پادشاهش از شهر داشت فرار میکرد .تا مرد را دید گفت : اهای مرد .....کجا میری.... مرد گفت :میرم ...فلک دار را پیدا کنم .... پادشاه گفت :..به پیرمرد سلام من را برسون ..و بگو پادشاه یه شهر هستم که همیشه توی جنگها شکست میخورم ...دلیلش چیه ؟ مرد گفت باشه ....و راهش را ادامه داد

 تا رسید به یه دریا ...یه دفعه یه ماهی بزرگ سر از اب بیرون اورد و گفت :..اهای ادمیزاد کجا میری ...؟ مرد گفت :..میرم دنبال سرنوشتم ....میخوام از سرنوشتم بفهمم پیش پیرمرد فلک دار .. اما انگار دیگه نمیتونم راهم را ادامه بدم .. ماهی گفت :من تو را اون ور میبرم ..اما باید از اون پیرمرد بپرسی که چرا من همیشه دماغم میخاره ... مرد قبول کرد و پشت ماهی نشست و اون طرف دریا که رسید

.....راهش را ادامه داد تا رسید به یه پیرمرد که داشت با یه بیل یه عالمه کرت را اب میداد... مرد با عجله دوید طرف پیرمرد و گفت ....من دنبال پیرمرد فلک دارم ....تو اون را میشناسی ؟؟ پیرمرد گفت ...چی کارش داری ....؟؟؟..گفت ک میخوام بهش فحش بدم که این چه سرنوشتی من دارم ...

 این کرت ها چیه ؟؟ پیرمرد گفت :..من فلک دارم ..اینا زمینهای مردم هستند ....که ولشون کردند و رفتند....اون هم زمین تو هست که باید بهش اب بدی ... مرد با عجله بیل را گرفت و مسیر اب را به طرف زمین خودش برگردوند و ..بعد با خیال راحت اومد زیر سایه درخت نشست .... و رو کرد به پیرمرد و گفت :

...توی راه یه گرگ دیدم که سرش خیلی درد میکرد ..سلام رسوند و گفت از تو بپرسم که چرا این طوری ؟

گفت :...به گرگ بگو دوای درد سرش مغز ادم احمق هست

مرد گفت :...و اون پادشاهی که همیشه شکست میخورد توی هر جنگی چی

 گفت :..اون یه زن که خودش را مثل مرد ها در اورده اون باید با یه مرد ازدواج کنه ....تا دیگه توی جنگها شکست نخوره

 مرد گفت :..و اون ماهی که دماغش میخاره

گفت :..توی دماغ اون ماهی یه نعل طلاست ..که با یه مشت میشه بیرونش دراورد ...

مرد که دیگه زمینش را اب داده بود برگشت به سمت خونش ..توی راه به دریا که رسید ..به ماهی گفت :...اول من راببر اون طرف اب .....و بعد تا اون طرف دریا رسید ..

.به ماهی گفت :..توی دماغت یه نعل طلاست که باید یه نفر با مشت اون را بیاره بیرون ماهی هر چی اصرار کرد ..که بیا و یه مشت بزن و نعل را بردار برای خودت ....

مرد گفت :..نه من دیگه زمین خودم را اب دادم ....من دیگه نیازی به این چیزها ندارم تا رسید به شهر و به پادشاه که منتظرش بود

 ماجرا را گفت .... زن گفت :..حالا که تو ماجرا من را فهمیدی ....بیا و با من ازدواج کن ...تا بشی پادشاه شهر ..

 مرد گفت :..نهه من دیگه دنبال سرنوشت خودمم هستم ..چون فلک دار را دیدم ... رفت و رفت تا رسید به گرگ .....

 گرگ ..گفت :...چه خبر ...چرا این قدر دیر اومدی .... مرد هم براش تعریف کرد که توی راه چی شده .....و از ماهی و زن پادشاه تعریف کرد.. گرگ گفت :...خوب حالا مال من چی ..

. مرد گفت :...دوای سردرد تو مغز ادم احمقه !! گرگ ..هم پرید و مغز مرد را خورد .....و

 گفت :....از تو ادم احمقتر دیگه گیرم نمیومد !!!

 داستانی از سری داستانهای تلخون (اثر صمد بهرنگی )

+درد ودل کردن در ساعتتوسط ساز دهنی | |

دیروز بیمارستان بودم ...برای اسکن ...ساعت 8 ..دوباره روی اون صندلی های رنگ پریده ...لم داده بودم و با یه بطری بزرگ اب معدنی پر دارو ...نشسته بودم ....و هر ده دقیقه یه لیوان را با زور سر میکشیدم

روز قبلش جواب ازمایش خونم را گرفتم .... سری قبل بتا دو ماکروگلوبولین زیاد بود ..و این دفعه خیلی پایین بود !!!....جواب را دیدم و زدم زیر خنده ....یه ربع میخندیدم ....و به سلولهام میگفتم :..مسخره در اوردین ها ..... مامان زل زده بود بهم انتظار داشت ...یه حرفی بزنم ....ولی من فقط خندیدم ..و بعد جواب را دم در ورودی اتاق رو زمین انداختم و رفتم پیش کاکلی (اصغر تخمه )..با توجه به این که گلوبول سفیدم هم خیلی پایین بود !!! )

خلاصه روز بعد دوباره ما تو این راهروهای بیمارستان رژه رفتیم و لیوان لیوان داروخوردیم ...و به نصیحتهای پیرزن و دختر گوش کردیم اخه مامان ...نمیدونم چی بهشون گفته بود ....تا مینشستم پیششون ...یه ساعت نصیحتم میکردند ...که جوونی ...فلانی ...بمانی ..حرص نخور ...غصه نخور ..و من برای این که یعنی گوش میدم ...کله 3 کیلویی را هی تکون میدادم ....یعنی بله حق با شماست ...بله بله ...و چپ چپ به مامان نگاه میکردم که انگار قبلش یه سری گریه کرده بود !!!!

نوبت به من که رسید مطابق معمول رگ نداشتم ....تمام دستهام رو سوراخ کردند...بعد اخر سر اقای ه ..گفت :...مجبورم..از روی رگ کنار نبض باید برانول را بزنیم ... من هم که دیگه کلافه شده بودم ..قبول کردم ....ولی ای کاش قبول نمیکردم ...چون تا سوزن برانول را توی مچ دستم فرو کردند..از درد دستم پرید و براونل یه وری رفت توی بافت اطراف رگ ..و کلی خون از رگ دستم رفت مجبور شدن صبر کنند ...چون تا گارو را میبستند ...خون از جای پارگی میزد بیرون ..دست چپمم هم اصلا رگ نداشت . میتونم بگم نزدیک به چهل و پنج دقیقه یه رگ محض رضای خدا پیدا نشد ...رفتم بخش جراحی سرپایی ..اون جا هم رگ نشد بگیرن ....پرستار هم عصبانی ...دست من را گرفت و کشون کشون دوباره اورد بخش اسکن ... (انگار تقصیر من بود !!!!!!!).....و با اقای ه ...هی سوزن زدند توی رگ های خشک و خالی . .و هی اب مقطر زدند ...بهم میخندیدن

...میگفتند :....پس چرا گریه نمیکنی ؟؟؟..هر کی دیگه بود صداش در میومد ...و هی میخندیدین ...که اره حالا که دارو را بهش تزریق میکنیم ..مثل اب کش دارو از توی جای سوراخ ها میاد بیرون !! اخر سر یه رگ توی انگشت کوچیک پیدا کردند و و برانول را از انتهای انگشت وصل کردند....

دکتر ه ....سر به سرم میذاره ....میگه : تفکر مثبت کن ........و کلی شعر و شاعری برام کرد که

 خدا گر ز حکمت ببندد دری ......زرحمت گشاید در بهتری !!

خلاصه اسکن را گرفتم ....و با دستهایی گله به گله پنبه کاری شده اومدیم خونه .

جواب فردا میاد ....عصر هم نوبت دکتر دارم ......الان که این مطلب را مینویسم مچ دستم کبود کبود شده ...صبح موقع شیشه پاک کردن خیلی اذیتم کرد طرف چپ بدنم هم که انگار حس نداره ......انفکتوس زدم !!!(به یاد هژیر ها )

 کاکلی چند وقته بدجوری کلافم کرده ....تا بیکار میشه ..میاد کف قفس .و کاغذی را که کف قفس انداختم میشینه میخوره ...!!!!....امروز هم با نوکش پرده تور کنار قفس را کشیده بود تو قفس و داشت نخ هاش را میخورد !!! بچم قاتی کرده .....تخمه دیگه نمیخوره ....کاغذ و پلاستیک و نخ میخوره !!!...میشینم جلو قفس و خودم را میزنم و میگم :...د نونت نیست ...ابت نیست ....کاغذ خوردنت دیگه چیه ؟؟؟

کله کج میکنه و زیر لب یه غر غری میکنه ..انگار میگه :..... خودت نونت نیست ...ابت نیست ...چرا غصه میخوری ....کاغذ که بهتر از غصه است ؟؟؟

 فردا کلاس نقاشی دارم ...جلسه قبل ...استادم اقای د خواست یه نفر فیگور صورت بشه ..تا بچه ها بکشن .. همه سرهاشون را انداخته بودند پایین (.. خانمها که هیچی...پسرها هم حاضر نشدند .)

من هم بلند شدم گفتم ..من فیگور میشم ...اما تا بچه ها خواستند شروع کنند به کشیدن ...استادم گفت :..این جلسه من صورت ایشون را میکشم ....جلسه بعد یه نفر دیگه تمرین بچه ها بشه .

 من هم درحالت سه رخ فیگور صورت استادم شدم .......جدا دست قوی ای داشت ....میتونم بگم خیلی شبیه کشید ....اگر چه کلی عرق ریختم تا گفت بلند شو ....ولی می ارزید !!!!

+درد ودل کردن در ساعتتوسط ساز دهنی |